وقتی به پشت سرم نگاه می کنم روزهایی می بینم که کارهای بزرگی کردم و روزهایی که به بطالت گذشت راستی اگر از اون روزهای باطل برای کارهای بزرگم استفاده می کردم چی می شد؟؟
حالا من در نیمه عمرم هستم باید نیمه بعدی رو درست جلو برم باید بسازم اونهایی که خراب شد و ترمیم کنم اشتباهاتم.
من تنهام خیلی خیلی تنها اما مگر تمام آدم هایی که می شناسمشون و کارهای بزرگی کردند تنها نبودند .
زمان میگذره و من با قدرت دوباره بیدار میشم هربار که زخمی میشم قویتر از قبل ...
من از یک دانشجوی اخراجی به یک دکتر تبدیل شدم .من از یک مرد معتاد یک انسان عالی ساختم و حالا از یک کودک ....انسانی بی نظیر می سازم ......................................
من قوی هستم و با قدرت من ..........................
اینو قول میدم
برچسب: من یک زنم,من یک زنم حتی به تنهایی,من یک زنم صدیقه احمدی,من يک زنم,من یک زنم وبه همان اندازه,من یک زنم شعر,من یک زنم atena a کاربر انجمن,من یک زنم رمان,من زنم یک انسانم,رمان من يك زنم,
نویسنده: روژان مهدوی